تبليغاتX
´¨` یادداشت های یک آتیش پاره ´¨`


´¨` یادداشت های یک آتیش پاره ´¨`

♥اینجا مـــ ــنـــ ــم وو شــ ــیـ ــطــ ــووونـــ ــیـــ هـــ ــامممـــ♥

ناگهان چه زود دیر میشود!!!!!

حرفهای ما هنوز ناتمام...

                 تا نگاه می كنی 

                        وقت رفتن است

بازهم همان حكایت همیشگی !

پیش از آنكه با خبر شوی

    لحظه ی عظیمت تو نا گزیر می شود

ای...

       ای دریغ و حسرت همیشگی

           ناگهان

                چقدر

                      زود

                           دیرمی شود!

سلام دوسی جونای خودم

آخ که چقد دلم واسه اینجا تنگ شده بود ...

 اما خب درس و کنکور و کلاس و اینا که نمیذاره به اینجا هم برسم ...

اومدم واسه خداحافظی ...  تا بعد از کنکور ..

دیگه همه چیز هم تموم شد ...

وسایلمو جمع کردم برم خونه ی مامان بزرگم ...

بدون ِ هر گونه دسترسی به دنیای ارتباطات و دنیای مجازی نت و ...

حتی بدون دیدن امیر حسین !

بدون انتظار کشیدن واسه پنجشنبه ها و دیدنش..

بدون داشتن دستای گرمش ... بدون ِ داشتن حرفاش و مهربونی هاش ...

این آخرا هم یه اتفاقاتی افتاد که دیدم همدیگرو نبینیم خیلی بهتره لاقل واسه من...

هیچ وقت فک نمیکردم یه روزی کارمون به اینجا برسه ...

خیلی اتفاقا افتاد که میام و واستون تعریف میکنم...

مث همیشه رها نوشت ۱ : واسم دعا کنید خیلی ...

هم واسه اینکه عادت کنم به ندیدنش و و اینکه جواب اس اش رو ندم ...

هم واسه اینکه خوب درس بخونم

آخرین مکاله مون تو ادامه مطلبه فقط نصفه اس با همون رمز قبلی ...

در اسرع وقت کاملش میکنم و میذارمش ...

همتونو دوس دارم ...

دلم واسه تموم خاطراتمون خیلی تنگ میشه ...

واسه خریدن همیشگی ( شکلات باراکا ) که فقط منو تو معنیش رو میفهمیدیم..

واسه اینکه چارشنبه با یه لحنی بهم گفتی دیگه همیشکی نخوردم ...

منم گفتم منم دیگه نخوردم ...

رها نوشت ۲ :

امروز یادم آمد که رفته ای ونیستی ...

و دلم باز شکست و چشمانم تر شد ..

و نگاهم پی یاری گم شد

من چه تلخم امروز ...

و یادم باشد همه چیز خاطره شد....

کاش میشد خاطره را تصویر کرد ...

.

.

و اما دل کوچکم هرگز پشیمان نیست ، از زیستن در همسایگی قلب مهربانت ..

رها نوشت ۳ :

اینم چون خوشم اومد وقشنگ بود نوشتم :

چقدر محرومند آن هایی که با چشمانی باز به دنیا می آیند ، 

اما چشمان خویش را می بندند ،

هیچ چیز نمی بینند و می روند !

آنان که ندانستند و نخواستند بدانند که زندگی یک معجزه است و هرگز درک نکردند که معجزه یک امر استثنایی نیست ،

بلکه حقیقتی است که هر لحظه اتفاق می افتد ،

ولی آن ها قادر نیستند که ببینند...!

...و درد من حصار برکه نیست ، درد من زیستم با ماهیانی ست که فکر دریا حتی برای یک لحظه به ذهنشان خطور نکرده است...

و اینم آخرین رها نوشتی که رد پاش به جا میمونه :

نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند...

نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...

نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...

نمی دانم وقتی آمدنم دیر شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...

هیچ نمی دانم.

تنها می دانم باید بروم.

مراقب دلهایتان باشید...

نکند سرمای پاییز بر دلهایتان بنشیند..

فدای دلهای بارانی و چشمان بهاریتان...

باز هم می گویم...

مراقب دلهایتان باشید...

و حرف آخر...

زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست.

و دعای خیرتون برای بدرقه ام...

نمیگویم خداحافظ چون خداحافظی امید دوباره را از بین میبره پس :

دوستدار همتون و آرزومند آرزوهاتون تا انتها ...رها...

 

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 18:55 توسط رها| |

امروز همین ساعت :

من :

امروز ...

کسی آمد ...

و هوای دلتنگیت را ...

هی در آسمان اتاقم پاشید ...

و تو نبودی ...

تو :

من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی ؟

پنجره ی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم :

تنهاییت برای من ... غصه هایت برای من ...

همه ی بغض ها و اشکهایت برای من ...

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را ...

دلم برایت تنگ شده

دوستت دارم ...

رها نوشت ۱ : گفته بودم اون آخرین آپمه اما با دیدن این است دوباره بغضم ترکید ...

رها نوشت ۲ : تنهاییت برای من ... پس کجایی ؟؟!؟!

رها نوشت ۳ : یادته روز آخر که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتی عمو جوونم دیگه نبینم اشک تو چشات باشه ها ... تو که نباید غصه بخوری همه ی غصه مال منه...

پس حالا کجایی که ببینی بدون تو همه ی غصه ی دنیا رو دلمه ...

حالا کجایی که ببینی یه روز در میون به خاطر نبودنت اشک تو چشام حلقه میبنده...

حالا کجایی که ببینی بدون تو چقد تنهام ... و مطمئنم تو تنها تر از منی...

حالا کجایی که ببینی یهو سر کلاس زل میزنم به یه جا و به خاطراتمون فک میکنم ...

حالا کجایی ببینی از اون دختر شیطون و پر جنب و جوش تو تنهای هاش چی مونده ...

حالا کجایی که ببینی اصلا حواسش یه جا ثابت نمی مونه ...

رها نوشت ۴ : دلم اندازه ی دنیا تنگته ...

رها نوشت ۵ : نمیدونم کار درستی میکنم که پنجشنبه میخوام بیام ببینمت یا نه ؟!

نمیخوام دوباره از نظر روحی ضربه بخورم ...

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 17:51 توسط رها| |

دوستای گلم چه اونایی که سر میزنن چه اونایی که نمیزنن سلام ...

این روزا خیلی درگیر کنکور و کلاس و تست و درسم ... خیلی سال مهمیه دیگه ..

به خاطر همین اصلا وقت نمیکنم که بیام ..

شایدم این اخرین آپم باشه ..

در هر صورت همتونو دوس دارم ... تا بعد کنکور فراموشم نکنین ...

راستی دوسی جون ِ خودم ملیحه خانومی بودجه بندی ها رو + توصیه های مفیدت دیدم...

تو بی نظیری .. عالی بودن ...

اینم یه شعر از یه دوست تازه که اسمش رو هم نمیدونم اما از شعرش خیلی خوشم اومد و گذاشتمش که البته کار خودشم هست .. اینم منبع : +ناگفته هايم،هيچگاه گفته نخواهد شد+ 

دستت درد نکنه گل بی خار جونیی...

آسمان همه جا آبي نيست؛

شاعر از غصه هايش ميگفت،از دل تنگ خودش،آسمان پر غبار غربتش

پر بود از تنهايی

چشمهايش بست:

"ياد روزهاي نه چندان دور

ياد عشق،عشقبازي،اعتماد،شور نزديكي

خوشي اما از ته دل

ايمان

باز هم ميشود عاشق بود؟"

بغض گلويش را فشرد،اشكهايش جاري

دل او تنگ تر از كفشهايش بود!

تاب تنهايي نداشت

دلگير از فاصله و بي عشقي

از غم و بي مهري سرود!

ديگر از عشق نگفت

شعرهايش بوي دلتنگي داشت

خسته از عشق نه،خسته از عادت بود،كه به جاي عشق خود را جا زده بود!

عاشق دوست داشتن بود

عاشق بي تابي

دل او،تنگ دلتنگي بود

همه جا از محبت حرف ميزد

سخن از دوستي ها گفت

نشنيدند رهگذران

سخنانش گرمي بازار نداشت

شعرهايش را خريداري نبود....

تا كه آخر كاسه صبر او سر ريز شد

شاعر از شهر بريد،رخت بربست و سفر آغاز كرد....

شاعر از شهر بريد....

رفت....

سفر آغاز كرد....

+ یه هفته بدون ِ دیدن ِ تو سر شد ...

هیچ وقت روز آخر خدافظی رو فراموش نمیکنم ...

یادته توام داشتی گریه میکردی ..

شاید بعدا اومدم و اون روز رو اینجا ثبت کردم...

رها نوشت ۱ : نمیدونم چرا عادت نمیکنم به نبودت توام اینجوری آیا ؟؟!

رها نوشت ۲ : اما اینو میدونم که خیلی بی معرفتی...

رها نوشت ۳ : یادته همیشه میگفتی آدما با حرف زدن مشکلاتشون حل میشه .. اما الان دیگه حتی حرف زدن هم آرومم نمیکنه...

رها نوشت ۴ : یادته همیشه میگفتی دوس ندارن اشک تو چشات باشه ... حالا چرا نمیایی اشکامو پاک کنی ؟!؟؟

رها نوشت ۵ : دلم برای غریبی و دلتنگی خودم سوخت ...

رها نوشت ۶ : از جمله بالاییم خنده ام گرفته ...!

رها نوشت ۷ : دیوونه هم نیستم ..!

رها نوشت ۸ : بچه ها واسم دعا کنین درسام رو خوب بخونم و با غم دوریش کنار بیام...

همتونو از ته دلمممممم دوس دارم...

 

ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم....

 

تازه نوشتم :

دیشب چن مین بعد از آپم :

تو : نیم نگاهت را به دنیا نخواهم فروخت ، بی آنکه ذره ای به یادم باشی...

من : هر روز ، در تک تک غروب های دلتنگی ام به یادتم ، بی آنکه بدانی...

رها نوشت ۱ : چرا باید از هم دور باشیم ؟؟! اونم امسال ؟!؟!؟...

رها نوشت ۲ : چرا فک میکنی من اصن به یادت نیستم ؟!؟

رها نوشت ۳ : شایدم حق داری چون منم راجب تو همین فکرا رو میکنم ...

رها نوشت ۴ : اما بازم تو یه پله با معرفت تر بودی...

رها نوشت ۵ : زجر میکشم وختی میبینم سهم من از بودن تو شده یه اس ام اس اونم چند روز یه بار یه اس هم من نه بیشتر نه کمتر .....

رها نوشت ۶ : دلم اندازه ی دنیا برات تنگه... یه حسی بهم میگه توام همین طور...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 19:56 توسط رها| |

اول یه عذر خواهی برای دیر اومدنم ..!

وختی اینجا رو درس کردم اصن فک نمیکردم که درسام اینقد سنگین بشه ..

حالا بریم سراغ آپ:

دل ِ من دیر زمانیست که می پندارد :

" دوستی " نیز گلی ست ؛

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد  ِ ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

ـ دانسته ـ بیازارد !

در زمینی که ضمیر ِ من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی ست که می افشانیم .

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید ونسیم اش "مهر " است .

گر بدان گونه که باید به بار آید ،

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو درآمیزد این روح ِ لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان

خرج می باید کرد و

رنج می باید برد ،

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را بفشاریم به مهر

جان و دلهامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

ـ شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد !

باغ جانت همه وقت از از اثر صحبت دوست

تازه

 عطر افشان

   گل باران باد ....

رها نوشت ۱ :

شاید برای تو که داری میخونی معنی نداشته باشه اما برای من یه دنیا خاطره است ...

رها نوشت ۲ :

۱۸/۲/۹۰ اینو این روز برام نوشتی همون روزی که نوشته بودی چند روز پیش داشتم از صفحه ی اول یه مروری میکردم و به این نتیجه رسیدم که چقدر اتفاقات افتاده که بعضی هاش کلا فراموش شده !!

اما خیلی چیزا تغییر کردن و همه پخته تر عمل می کنن !

رها خیلی آروم شده ( البته تازگی ها نامهربون هم شده ) منم خیلی باتجربه شدم ( البته تازگی ها نمی دونم چرا اینقد آداب معشرتم پایین اومده ! ) یعنی نمی تونم حرفم و منظورم رو که از اون اول داشتم به طرف مقابلم بفهمونم !!

همون روزی که نوشتی نمی دونم چرا اینقد نگرانم !!

نکنه سال ِ دیگه رفاقتی بین ما نمونده باشه !!!

( آخه تازگی ها شرایط خیلی خراب شده !! نمی دونم چرا !!! )

یا عاملی جبرا ما رو از هم دور کنه !!!

همون روزی که نوشتی:

از آینده خبر ندارم !! باید ببینم روزگار چه سرنوشتی رو برامون رقم میزنه و خواست خدا چیه !!

اما اگه اینطوری شد ، اینو بدون که هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه دوستت دارم خیلی زیاد

( به اندازه ی ۲ تا )

تو پرانتز : (یادته همیشه من میگفتم من بچگیام ۱۰ تا بیشترین عددم بود اما تو میگفتی مال من ۲ بوده !!۱

یادته از اون روز تو میپرسیدی چقد دوستم داری میگفتم خیلی زیاد تو میگفتی ۱۰ تا میشه مخندیدم و میگفتم آره !!

یادته چقد سر ِ اینکه ۲ بزرگتره یا ۱۰ سر به سر همدیگه میذاشتیم !!؟!؟!؟! )

همون روزی که نوشتی :

اگه رفتم ، بدون که از دور به تماشای موفقیتات همیشه ایستادم و تا جایی که بتونم بهت کمک می کنم

که بهترین باشی !! مثل همیشه !!

همون روزی که این شعر و نوشتی و وختی از دستت گرفتم تا بخونمش دیدم هیچی ازش سر در نمیارم

واقعانم اون موقع چیزی از شعر نمی فهمیدم و توام میدونستی و یه ذره که نگام کردی و دیدی دارم عجیب و غریب نگاش میکنم خنده ات گرفت و گفتی بیا بشین پیش خودم تا واست بخونمش بعد شروع کردی آروم خوندن :

دل ِ من دیر زمانیست...

حالا معنی تک تک این کلمات رو درک میکنم ..!

همون روزی که نوشتی :

به قول یکی از شاعران زمان های دور :

به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست

                                    ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم..

تو پرانتز : (یادته چقد دنبال مصراع اول این ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم بودیم !!!

یادته هر ضرب المثلی که می گفتیم تهش اینم میگفتیم ؟!؟! )

همون روزی که نوشتی :

پس :

عزیزترینم خداحافظ

                           و تا سلامی دیگر بدرود !!!

امیدوارم امتحانامونو خوب بدیم !

بی معرفت تو که هیچ وقت دروغ نمی گفتی پس چرا خداحافظیت بدون ِ سلامی دیگر بدرود شد !

همون روزی که نوشتی :

پیوست :

وبه قول خودت دو تا از عکسای دوتاییمونو کنار هم کشیدی و زیرش نوشتی :

آخرین عکس دریافتی در سال ۱۳۹۰ خورشیدی !

یادته همیشه آدمک منو زبون دراز می کشیدی و میگفتی رها نماد یک انسان زبون دو متری !

منم حرصم میگرفت و با پاک کن زبونی رو که برام کشیده بودی پاک میکردم و واسه تو میذاشتم !!

همون روزی که نوشتی :

پایان ... امضا .... امیرحسین !

رها نوشت ۳ :

نمی بخشمت به خاطر اینکه چرا تموم حرفای تو باید دروست در میومد...

نمی بخشمت به خاطر اشکایی که با خوندن اینا ریختم...

نمی بخشمت به خاطر اون کاری که کردی...

اما می بخشمت به خاطر تموم مهربونیات و خاطره های خوبمون !

رها نوشت ۴ : کسانی که دردم رو میفمند میتونن بیان و نصیحت کنن فقط !!!

یکشنبه :

من : فقط خواستم بدونی الان یه لحظه دلم برات تنگ شد مثل قبلنا.

+ همین.

تو : قلبم گرم شد مثل قبلنا !

من : کاش میشد قبلنا رو از ته جمله ام بر میداشتم ، نمیدونم چرا امروز بیشتر از هر روز دیگه ای دلم گرفته بود.

تو : یعنی بیشتر از من ؟

من : بیشتر از تو چی ؟!

تو : بیشتر از من دلت گرفته بود ؟

من : نمیدونم بیشتر از نظر تو چه جوری معنی میشه و نمیدونم هم که تو چقد دلت گرفته اما من تا حالا اینجوری نگرفته بود دلم..

تو : امروز واسه اولین بار بود که به خودم گفتم کاشکی انقدر جرات داشتم که خودمو نابود میکردم . یا اصن از اول بهم میگفتن بچه پرورشگاهیم و هیچکی رو ندارم . کاشکی انقدر سنگدل بودم که پا رو همه چی بذارم و ...

من : چرا خب آخه ؟!  اگه جرات داشتی دوس داشتی منم نداشتی ؟!

تو : یعنی چی ؟ تو رو خواستن یا نخواستن که جرات نمیخواد یه دل میخواد و بس !

من : دلشو داری تو ؟!

تو : مطمئن باش دلم بوده که تو هم هستی الان !

من : من که نفهمیدم منظورتو،! اما بچه پرورشگاهی نگفتی چرا اون فکرا زده بوده به سرت ؟!

تو : چرا ؟ مگه چی کار کردم ؟

من : حالت خوبه مگه گفتم کاری کردی ؟!

تو : پس چرا زده به سرم ؟

من : منظورم : چی شده که اون فکرا خطور کرده به ذهنتون ؟!

تو : چون احساس میکنم * سال در مورد خودم ، خونوادم ، توقعاتم ، توقعاتشون ، شناختی که ازم دارن ، اعتمادشون و هر چی که فکرشو کنی اشتباه کردم

من : اگه بپرسم چی شده بهم میگی ؟!

تو : چیزی نشده فقط یه عمر خریت کردم که رفتم زیر بار یه سری مسائلی که خودم دوسشون داشتم و حالا چماقش کردن و میزنن تو سرم !

من : یه چیزی بپرسم ؟! الان واضح اون مسئله رو بهم میگی ؟! خب وقتی خودت دوست داشتی که دیگه خریت نبوده...

تو : یه سری توضیحات راجب مشکلاتت دادی ...

اما وختی ازت توضیح بیشتری خواستم جواب ندادی ..!

فرداش :

تو رو دیدم بهت گفتم علت بهم ریختگیت چیه ؟!؟! خیلی باهات مهربون تر شده بودم چون نمیخواستم منم به دردات اضافه بشم ..!

گفتی اینجا که نمیشه بگم بعد از ظهر وقت داری بیایی باهام جایی کار دارم تو راه بهت میگم منم گفتم آره ...

بعد از ظهر :

کلی باهام درد دل کردی یادته ... منم فقط گوش کردم و یه کمی هم آرومت کردم...

یادته گفتی اعتصاب غذا کردم !!!! بیا بریم من یه چیزی بخورم که از گشنگی نمیرم ..

وختی داشتیم بستنی میخوردیم از بس حرف داشتی بستنیتم نصفه موند ...!

تازه با اون حالت دنبال کارای خودتو اونی که من از شنیدن اسمشم عذاب میکشم بودی !!

وای که چقد از دستت حرص خوردم وختی فهمیدم کار اونم تو داری انجام میدی ...!

تازه زنگ هم زده بودی به خودش که اونم همراهت بیاد

و بالاخره ۲ ساعت بعد از اینکه از من جدا شدی رفتی خونه !!!!

البته اینا رو بعد از اس ام اس هام فهمیدم اما بازم دلم نیومد باهات بد رفتاری کنم ..!

من : کپی گیر آوردی آیا !؟؟!

تو : آره الان دارم میرم

من : خداروشکر حالا چه جوری اونو کپی گرفت ؟!

نگو با اون داشتی میرفتی که جوابم رو ندادی ...

بعد از ۱ ساعت :

تو : بنده خدا اشکش دراومده بو تا کپی گرفت !

من : هه بیچاره !! ببینم گشنه ات که نی ؟!

تو : نه عمو جون غصه نخور گشنه نمیمونم در ضمن عادت دارم به گشنگی !

من : غصه تو که نمیتونم نخورم ، امیرحسین غذاتو میخوریا نه شیرینی و ایناها ، نخیرم یعنی چی عادت دارم به گشنگی ؟!

تو : آخه غصه نداره که ! بشین به روزگار من هر هر بخند . خوشی که بزنه زیر دل آدم اینطوریه دیگه !

من : نخیر داره ، مسخره خنده داره از نظر تو ؟! بیام اون خوشی رو از زیر دلت بردارم که دیگه هی غصه تو نخورم

تو :من اون حرفا رو بهت گفتم چون میخواستم  یه نفر دیگه این وسط داوری کنه اگه حالا تو هم غصه ی دیوونه بازیای منو بخوری ، دردم دو برابر میشه !

من : امیر حسین ؟! داوری هم میکنم ، اما هنوز اینقد بی معرفت نشدم که درد کسی رو که اینقد دوسش دارم درد خودم ندونم ، وقتی اینجوری بهم میگی داغون میشم

تو : اما یه چیزی رو حتی تو این شرایط که وضعیت اینجوریه بهت بگم بازم خداروشکر میکنم که سالمم.

اینجور داستانا تو همه ی خونه ها هست اما برای من یه خرده غیر قابل پذیرش بوده تو به این فک کن که ۲ روز دیگه به این بچه بازیا چقد بخندیم !

من : اون که معلومه حتی تو این وضعیت به این فک کن که خیلی ها شرایطشون خیلی بدتر از اینه ، همه ی اشتباه ها بچه بازیا یه روز خنده دار میشن !

تو : اس ت نصفه اومد اما برای خاطر جمعی شما باید بگم مقداری هم شام خوردم

من : دوباره فرستادم ! یه مقدار یعنی چه مقدار ؟۱ مقدارش به حدی بود که سیر بشی و خیال منم راحت آیا ؟!!؟

تو : بله !

من : راستی امیر حسین خان فردا جایی نمیری و از صب میایی اونجا پیش من .

تو : به احتمال شونصد درصد میام !

من : راستی نمیذاری دیر بیایا، صب زود بیدار میشی و میایی ! این یه دستوره !

تو : اگه تونستم از رخت خواب جدا بشم چشم

من : امشب زود میخوابی که بتونی بیدار شی میتونی یا خودم این کارو کنم آیا ؟!؟

+ چشمتون هم بی بلا !

تو : آخه باید خوابم بیاد یا نه ؟!

من : میری تو رختخواب منم میام و برات لالایی میگم تا بخوای خب ؟!

تو : پس الان که دراز کشیدم برام لالایی بگو !

و من بهت زنگ میزنم و تو اون حرفا رو میگی و بهم ریختگی من شروع میشه !

اما دلم نمیاد بهت چیزی بگم و تو وختی داشتم قطع میکردم گفتی حداقل فردا صب خودت زنگ بزن بیدارم کن ... من : باشه ..

فردا صبح :

من : بدو سریع بیدار شو !

اما چون دیدم جواب ندادی بهت زنگ زدم که بازم جواب ندادی !

بعد چند مین :

تو : من خوابم میاد

من : نخیر پاشو ببینم بدو

تو :اذیت نکن باور کن چشام از هم باز نمیشه بذار ۲ ساعت دیگه میام

ناراحت میشم اما میگم باشه

و تو میذاری بعد از ۴ ساعت میایی !! تا اخم هامو میبینی میایی سمتم و شروع میکنی به خندوندنم!!و اینکه از دلم در بیاری !!

اما من فقط بهت اشاره میکنم که برو ! و تا وقت ناهار باها حرف نمیزنم !

وقت ناهار هر چی اصرارت کردم که بیایی همرام که برم غذا بگیرم نیومدی

یادته هی بی حوصله گفتی نمیام اما من اصرار میکردم !

آخرش یادته داشتی بلند میشدی که بیایی اما گفتی نمیتونم پاشم درک میکنی ؟!

منم ناراحت گفتم : باشه !

هم به خاطر بداخلاقی من اعصابت خورد بود و هم داغون بودی !!

اما من واقعا ناراحت شدم از دستت و با دوستم رفتم و دو تا ساندویچ گرفتم یکی خودم یکی تو !

چون میدونستم به تو باشه دوباره گشنه میمونی !!

اما اونقد از رفتارت ناراحت بودم که خودم نیومدم صدات کنم به دوستم گفتم برو صداش کن بیاد بریم ناهار بخوریم ! اما دوستم اومد و گفت که نمیاد !!! منم حرصم گرفت و گفتم پس برو این ساندویچ رو بذار جلوش و بگو مال اونه !! که اومد و گفت خودش داره میاد !!! فک نمیکردی برای تو هم بگیرم !

گفتم باشه پس شماها برید !!!

وقتی اومدی حتی نگاتم نکردم و تو رفتی دستاتو شستی و اومدی دست انداختی دور گردنم و با لبخندای همیشگیت بهم گفتی :ترسیدی از گشنگی بمیرم ؟!؟!؟ مگه مردن به این کشکی و دوغیه ؟!؟

گفتم : آره یهو میبینی  آدم از یه پله میفته و میمیره !

اما دوباره دلم نیومد اذیتت کنم و کلی سر ناهار خندیدم !

رها نوشت ۵ : از یه طرف خوشحالم که تقریبا روابطمون خوب شده از یه طرفم ناراحتم و وجود اون عذابم میده !!

رها نوشت ۶ : داغونم و غصه تو میخورم چون تو داغونی و غصه میخوری !

رها نوشت ۷ : دارم از دست احساساتم دیوونه میشم !

ادامه ی مطلبم رمز داره و به کسی هم داده نمیشه جز یه نفر !

اما هنوز کامل نیست !

امروز = شنبه نوشتم :

وای دیروز خیلی خیلی خوش گذشت ...

رفتیم یه جا به اسم مشاء کلی بازی و خنده و رقص حتی ..!

جوری که تموم بدنم امروز درد میکنه ..! حالا شاید کامل همه چی رو تعریفیدم ...!

امروز همین ساعت = ۵ بعد از ظهر :

تو :

۱+۱ = ۲ تا چشمام مال تو ،

۴ +۱ = ۵ تا حواسم پیش تو ،

۱۲ +۱۲ = ۲۴ ساعت به فکرتم ،

۴ +۳ + ۷ روزه هفته خوابتو میبینم ،

۵۰ + ۵۰ = ۱۰۰ در ۱۰۰ دوستت دارم

من :

"یادم باشد ...

گوشه ی یه کتاب که دوستش دارم ...

بنویسم :

دوستت دارم !"

 

ساعت ۱۲ شب نوشت :

امسال بعد از دوسال اول مهر ِ من بدون ِ تو آغاز میشه..

خیلی سخته خیلی سخت ...

خیلی سخته صبح بدون ِ امید ِ دیدن تو بیدار شم ..

نمیبخشمت چون دلم به اندازه ی وسعت تموم ِ آسمون گرفته ...

و دوباره اشک تو چشام حلقه بسته ..

تحمل ِ جای ِ خالیت واقعا برام سخته ...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 19:17 توسط رها| |

رها میگه : اگه نخوندیش به هیچ وجه نظر نده ! چون میفهمم کی خونده و کی نخونده...!

وختی اینجا رو درس کردم اصن فک نمیکردم همش از تو بنویسم...!

اما مث اینکه همش داره راجب تو میشه..

میدونم بعدا مرور اینا و دیدن مکررشون باعث عذابم میشه.

و حلقه بستن اشک تو چشام حتی..!

اما مینویسم ، مینویسم تا آروم تر بشم...

مینویسم از تو که امروز گله مند بودی از تغییر کردن...

از تغییر کردن صبحبتام... از تغییر کردن حرف زدنم... از تغییر کردن رفتارم با تو...

از تویی که امروز بهم گفتی داشتم خاطره ای رو که دوسال پیش برام نوشتی مرور میکردم چقد فرق داشتی...

از تویی که اونقد مهربون و خوب بودی...

از تویی که به خاطر من هر کاری میکردی...

از تویی که الانم خیلی مهربونی اما من دیگه از ته دلم نمیتونم باورشون کنم...

از تویی که گفتی وختی نوشته هامو میخوندی اعصابت خرد شده...

از تویی که گفتی میخوای یه دفعه بیارمش بخونیش؟!

منم گفتم تک تک اون جملات رو حفظم..!

چون کلی واسه نوشتنشون زحمت کشیده بودم... از ته ته دلم بود ...!

از تویی که گفتی چقد اون روزا خوب بود و منم گفتم آره واقعا یادش به خیر...

روزایی که از ته دلم حرفاتو باور داشتم... از ته دلم بهت محبت میکردم...

روزایی که هنوز اونو به من ترجیح نداده بودی...

روزایی که همش خنده بود و شادی... و گاهی هم تلخی...

که به قول تو بعدا یه روزی حسرت همین تلخی های الکی رو میخوریم...

و به قول من روزی به همین تلخی ها خواهی خندید...

از تویی که وختی امروز ازت پرسیدم دوس داری همون آدم قبل بشم گفتی آره..

گفتم چقد گفتی خیلی زیاد دوباره گفتم مثلا چقد گفتی ۹۰ ٪ !

و من گفتم ۹۰ ٪ ارزش نداره و توام بی تفاوت شونه هاتو انداختی بالا...

و سکانس آخر :

من : هر موقع تو آدم قبلی شدی من همون آدم قبلی میشم...!

تو : باشه..

+ میدونم من خیلی رفتارم باهات تغییر کرده اما همش تقصیر خودته... همش... می فهمی ؟!؟!

کاش میشد یه کاری کنم که دیگه نیایی و نبینمت...

کاش میشد وختی میبینمت دلم نلرزه...

تا از این بغض لعنتی بعد از هر بار دیدنتم راحت بشم...

خدایا یعنی میشه آیا ؟!؟؟!

کاش اونقد مهربون و خوب نبودی...!

الان با تک تک جمله های اون برگه ای که برام نوشتی اشک میشینه تو چشمام..!

امروز داشتی میرفتی راهیان نور...!

اما من باید همین امروز میشنیدم خبرشو...!

یادته داشتیم برمیگشتیم گفتی نکنه برم و دیگه برنگردم...!

منم به شوخی گفتم : یعنی میشه ؟!؟

غم رو یه لحظه به معنای واقعی تو چشات حس کردم...!

ما هم دیگه رفتنی شدیم ...! این جمله ای بود که واسه اینکه بهم بگی داری میری گفتی..!

خدایا  خواهش خودت مواظبش باش...

شایدم من سنگدلم.. نمیدونم...!

اما همش تقصیر من نیس... قبول کن !

کاش با اون نرفته بودی...!

رها نوشت : چقدر سخت است دلتنگ قاصدکی بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد...

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 18:43 توسط رها| |

1. عید نوشت :

اول از همه تبریک عید اونم با ۴ ! روز تاخیر !

 خداحافظ ای ماه غفران و رحمت

خداحافظ ای ماه عشق و عبادت

خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوها

خداحافظ ای ماه مهمانی حق تعالی

خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه

خداحافظ ای بهترین ماه الله

ینی واقعا عاشق این ماهم.. ماه تموم خوبیا..

دلم تنگ میشه... واسه سحری خوردن با چشمای خواب آلود...

واسه خوابیدن بین سحری تا اذان..

واسه لحظه های آخر سحری... واسه پهن کردن سفره ی افطار که انگار با تموم سفره های دنیا فرق داره...

واسه اِسمای خدا که قبل از اذان تو تلویزیون میذاره.. واسه شنیدن صدای الله اکبر اذان...

واسه خیلی چیزای این ماه خوب خدا دلم تنگ میشه...

خدایا نکنه سال دیگه تو مهمونیت نباشیم ؟!؟!؟

 وقتی یادم میاد خیلی ها بودن که پارسال آخرین ماه رمضونشون رو تجربه کردن، دلم میگیره نکنه آخری امسال ما بوده باشیم ؟!؟

نکنه دیگه اون حال خوب ماه رمضون رو نتونیم تجربه کنیم ؟!؟

خدایا به داده و نداده ات شکر...

2.بازی وبلاگی نوشت :

دوم اینکه اینجا یه بازی وبلاگی راه انداختیم..به نام بازی ترین ها ...!

در این بازی شیرین و جذاب قصد داریم شما رو با دوستانتان بیشتر آشنا کنیم..!

طز کار این بازی اینجوریه که دوستان جواب های منو پاک میکنن و جوابای خودشونو از نوع صادقانه پایین سوال مربوطه می نویسن..!

قبلا کمال تشکر را داریم...! از سوال های جدید استقبال میکنیم..!

همچنین صندوق انتقادات و پیشنهادات هم داریم تازشم..!

حالا بازی !  آخ جون بازی ...!

1.بهترین دوستم :
اول  خدا ....... بعدشم یکی دیگه از دوستام...

2.قشنگترین روزم :
بهترین روز دنیا    روز تولدم :    12 فروردین
چون علاوه بر اینکه همه بهم تبریک میگن اگه دقت کرده باشین رسانه ها و مردم هم این روز رو تبریک میگن ..

3.خنده دار ترین کاری که کردم :کار خنده دار زیاد میکنم که من ...!
اما برای مثال یکیشو میگم:
یادمه یه دفه رفته بودیم شهربازی بعد وقتی داشتیم بر میگشتیم یهو عموم گفت میایی رو شونه هام بشینی منم با پروئی گفتم آره... هی گفت نمیتونی و نمیایی ..
گفتم اگه منم که میام... خلاصه یه جا دم یه سنگ بلند وایستاد من رفتم بالا از سنگه و رفتم رو شونه هاش نشستم...! 
فرض کن عموم قد بلند منم تقریبا بلند دیگه چی شده بودیم اون وسط !

یه چند قدمی هم با اون گونه ی نادر وضعیت راه رفتیم البته که شایان ذکر بود !
هیچوقت یادم نمیره همه ی مردم زل زده بودن و ما رو نگا میکردن...!

4.پررنگ ترین حرف ذهنم :اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست...

5.قشنگترین جمله ای که شنیدم :دوستان با جازه این دو تاس...!

خداوندا ما را به راه راست هدایت فرما...
اگر نشد... راه راست را به سوی ما کج فرما.....

یکی که خیلی دوسش داشتم بهم گفت : اگه تا حالا کسی بهت نگفته من میگم :لنگه نداری...

6.بدترین لحظه ای که یادمه :همیشه سعی میکنم بدترین ها تو ذهنم نمونه....
اگر هم بمونه...سعی میکنم بگم بدترین از اینم هست....

7.ماندگار ترین مسافرتی که رفتم :
همین پارسال که برای عید فطر رفتیم مشهد... ینی عالی بودا...
بعدشم رفتیم شمال ...خیلی خوش گذشت...(آیکونه خیلی خوش گذشت !)

8.مسخره ترین حرفی که شنیدم:
چون من میگم ..!

9.خوشتیپ ترین آدمی که میشناسم :اول خودم.!.. دومم خودم دوباره...

10.اولین ماشینی که دوسش داشتم:
Audi-RSQ...! البته الان ماشینایی که دوس دارم خیلی زیاد تره...

11.عشقولانه ترین حرفی که شنیدم:
طی یه جریانی شنیدم : شما پنجره ی قلب منی...

12.بدترین چیزی که نمیخوام بشنوم:
دروغ ...که خدارو شکر تا حالا نشنیدم.... ( آیکونه خدارو شکر ! )

13.قشنگ ترین فیلمی که این آخرا دیدم :
متاسفانه این آخرا هر چی فیلم دیدم قشنگ نبوده ..!
اما من در چشم باد رو خیلی دوس داشتم..

14.قشنگ ترین آپ وبلاگم :
همونی که با باز کردن وبم مشاهده میکنید...!
اگه دقت کنین این جمله دارای یه ایهام ظریفه...!

15.خجالت آور و خنده آور ترین خاطره ذهنم :

یادمه یه دفه تو دوران اول دبیرستان با یه کیسه ی پر از آب افتاده بودم دنبال دوستم .. و در حین همین تعیقیب و گزیر... ناگهان رها با یک عدد ناظم مواجه میشود که محکم بهش برخورد کرده و متوقف شده...!

ناظم نیز در یک عمل ناجوانمدانه کیسه را از ایشان گرفته و به روی ایشان خالی میکند ..

و اون وسط رها تبدیل به رهای آب کشیده شده میشود...!

تبصره : تازه ناظم طی یک سخن گهربار فرمودن حالا میتونی بری !!!!!

و جواب اینجانب در دل اینگونه بود : نه ترو خدا میخوای وایسم سد کرجم روم خالی کنی آیا ؟!؟؟!

خب دوستان بازی دیگه تموم شد !

به قول دوست عزیزمون شیرین عسل جان :

باتشکر  انجمن طراحی بازی های جذاب و شکوهمند وبلاگی !

شرکت برای عموم آزاد است ! در ضمن !

ادامه ی مطلب یه دردل دخترونه اس با دوستام از نوع دخترش البته !

دیگه من گفتم ببینم کی عمل میکنه به توصیه مو نمیره ...!

دوستان عزیز پیشاپیش از اینکه بهتون سر نزدم عذر میخوام

شرمنده که دیر اومدم و الانم نمیتونم بیام پیشتون...

اما در اسرع وقت جبران میکنم...

البته یه حسن هم که داره اینکه با معرفتا شناخته میشن...!

اینم برای   ملیحه جون خودم :    که نتونستم برم و به شیرین عسلش سر بزنم...

اما جبران میکنم... هم نبودنم رو هم محبتات رو ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:30 توسط رها| |

یادته بعد از رفتنت بهم اس دادی :

برای محبت هایی که عمیقند...

ندیدن و نبودن هرگز بهانه ای برای از یاد بردن نیست...

بهت گفتم : اما ندیدن و نبودن باعث کمرنگ شدن محبت ها میشه...

بهم گفتی: خب اونایی که عمیقند چون کمرنگ نمیشن بهشون میگن عمیق...

بهت گفتم:اینا همش در قالب شعار قشنگه...مطمئن باش در اثر زمان کمرنگ میشن...

بهم گفتی:اما دل من نمیذاره کمرنگ بشه...

بهت گفتم:اما از این بعد هم وقت من پره هم تو...

بهم گفتی: آدما اگه دلشون بخواد کاری رو انجام بدن هیچ مانعی نمیتونه جلوشو بگیره...

بهت گفتم:بعضی وقتا شرایط جوری پیش میاد که دل آدم مجبوره کاری رو بکنه که دوس نداره...

بهم گفتی: اما جبر واسه دل من معنی نداره...و من هر کاری دوس دارم میکنم....

بهت گفتم: مطمئنم که دروغ میگی..!

بهم گفتی:متاسفم برا خودم که بعد از این همه وقت منو اینجوری شناختی...

بهت گفتم:منم برا خودم متاسف شدم یه زمانی اما نه به اون دلیلی که تو گفتی...

( خودت دلیلشو فهمیدی چون دیگه چیزی نگفتی... )

در ضمن نه من تو رو هنوز نشناختم...

رها نوشت2: دیدی حرف من درست بود...  به جبر که اعتقادی نداشتی ینی دلت نمیخواد ؟!

رها نوشت1: حرفم بهت ثابت شد اما تو گذاشتیش پای قسمت...

رها نوشت 3: پاییز داره میاد اما بدون تو چه جوری تحملش کنم ؟!

رها نوشت 4یه هفته شد بی معرفت...

رها نوشت دلتنگ :

کاش هنوز هم جاده ها ، فاصله ی بین من و تو بودند!

اینکه تو اینجا باشی 

و فرسنگ ها دور باشی از من!

کلافه ام می کند...

خوشم اومد نوشت ! :

وقتی در گذر لحظه ها می مانی که ماندن را انتخاب کنی یا رفتن
وقتی فریادت جز به خدا به گوش کسی نمی رسد
زیر لب زمزمه کن. شاید وقتی دیگر .. شاید جایی دیگر...

+ همین و دیگر هیچ..!

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 19:36 توسط رها| |

یادم باشد....
که خدا با من است .
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها
شب را برایم روشن خواهند کرد..
یادم باشد.....
که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است
که فردا منتظرم میماند
که من راه رفتن میدانم...
و دویدن!
و جاده ها قدم هایم را
شماره خواهند کرد،
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست
همین نزدیکی ها
و من تنها نیستم.....

آتیش پاره نوشت ۱ : ۳...۲....۱ ....استارت زده شد...!

آتیش پاره نوشت ۲ : این منم رها با صدای آتیش پاره ..! ( فقط محض اطلاع بود خو....)

آتیش پاره نوشت ۳ : به دنیای شاد و شیطون و آتیش و بزرگ و شلوغ پلوغ من خوش اومدی

رها نوشت ۱ : دلم شمال میخواد به شدت ....!

رها نوشت ۲ : پارسال عید فطر مشهد بودم... خیلی خوب بود.... دوس دارم امسالم اونجا باشم خیلی...

رها نوشت ۳ : خسته شدم اینقد درس خوندم  کی میشه چشم باز کنم ببینم کنکور دادمو و یه رشته ی خوب و یه دانشگاه خوب قبول شدم آیا ؟!

رها نوشت ۴ : ماه رمضون امسالم با پارسال خیلی فرق داره  یه فرق بزرگ...

رها نوشت ۵ :  من عادت دارم اینجوری درهم برهم و از این شاخه به اون شاخه حرف بزنم...

پس لطفا تعجب نکنید..!

رها نوشت 6 : این روزها خیلی دلتنگت میشم....نمیدونم توام دلتنگمی یا نه ؟!

دعا نوشت :

كوله بارت را ببند ..

شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد ..!

كه به مقصد برسيم ..

بشناسيم خـدا را ..

و بفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم ...

می شود آسان رفت ..

می شود كاری كرد، كه رضا باشد " او" ...

ای سبكـبال در اين راه شگـرف ..

در دعـای سحـرت ... در مناجات خدايی شدنت ..!

هرگز از ياد مـبر ...

من ِ جامانده بسـی محتاجـم ..!...

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 15:43 توسط رها| |

Design By : Night Melody